تالش درست جایی نشسته که البرز، آرامآرام خودش را به دریای خزر میسپارد. از یک سو کوه، از سوی دیگر دریا، و در میانشان شهری که بوی باران و چوب خیس میدهد.
تالش درست جایی نشسته که البرز، آرامآرام خودش را به دریای خزر میسپارد. از یک سو کوه، از سوی دیگر دریا، و در میانشان شهری که بوی باران و چوب خیس میدهد.
جادهای که از خلخال به اسالم میرسد، مثل نخ سبزیست که کوه و ابر را به هم گره زده. هر پیچش، تصویری از آرامش شمالی است.
تالش نه فقط در نقشه، که در فرهنگ هم پلی است؛ میان گیلک و آذری، میان کوه و ساحل. مردمش لهجههایشان را با لبخند و چای مهمان میکنند.
تالشیها با لهجهای نرم و آهنگین حرف میزنند؛ زبانشان قدیمیتر از بسیاری از واژههای امروز است، مثل ترانهای که از دل تاریخ مانده.
بوی برنج تازه و ماهی دودی از هر خانهای به هواست. سفرهها سادهاند، ولی پر از عشق.
لباس زنان تالشی هنوز رنگ دارد — قرمز، سبز، طلایی — مثل خود طبیعتشان. پارچههایی که با دست دوخته میشوند، بیهیچ عجلهای..
در روستاها هنوز نوروزبل را جشن میگیرند؛ آتشی روشن در بلندیها، تا سال نو با گرما و روشنایی آغاز شود.
همه ما علایق، نیازها و امیدهای متفاوتی برای آینده شهر خود داریم. شما چی فکر میکنید؟